صاحب قلم روزانه

برای،خودم

۹۷/۰۲/۲۷

عمیق تر دختر..
بگذار تا با هر نفس سوزش دردناک قلبت در تارو پودت رخنه کند
آنوقت تمام میراث دلت را با آه رها کن..
دیگر حتی خبری ازآن دخترک خوش خیالی نیست که گمان میکرد کسی خواهد بود که مرهم شانه های بینوای تنهاییست..
دست نوازشی خواهد بود..
که بی منت مهربانی ها را نثار دل بی ریایت میکند..
همدمی که قدر قلب پاکت را میداند..
میدانی گاهی گمان میکنم خالقم مرا اشتباهی درمیان این آدم ها آفرید..
من زاده ی حس پاکی بودم..
در میان جمعی که جز منفعت خود هیچ نمیفهمیدند..
میراث حس پاکی که جز اشک و چشم هایی به خون نشسته‌ برایش  بیانی نبود..
دیگر ولی اشکی هم نیست..
اصلا انگار ازان دخترک هیچ نمانده..
مچاله ی خاطراتیست که میگوید دلکم آخر و اول همه تنهاییست…روی پر تنهایی خویش بمیر..
دیگر ای روح بی هم نفس آزرده!
بعد ازین مشت بی رحمی این خلق به قلبت کوبید..
در دلت زمزمه کن کاش میشد که گهی هم کر بود
لبخند بزن رو به سمت دلت دلسوز بگو
کاش میشد که کمی،گاه کمی هم میمرد..


۲۷٫۲٫۹۷

+دست نوشته